پایان انتظار
به نام خدا
می دونم دیر اومدم برای نوشتن لحظاتی که زود خاطره شد امروز که شروع به نوشتن کردم 11 روز از لحظه زیبای دیدارمون می گذره بغضی شیرین راه گلومو بسته کلی نقشه واسه تولدت کشیده بودم . من و بابا هر روز تلفنی روزی 10 بار با هم قرار جدید واسه تولدت می گذاشتیم . دکتر می گفت 7 ابان بیا بیمارستان تا نی نی به دنیا بیاد، من می گفتم هنوز زوده 15 ابان و بابای حولت می گفت از 10 ابان دیرتر نشه من می خوام زودتر پسرمو بغل کنم غافل از اینکه این همه برنامه ها زمانی انجام می شه که خواست خدا باشه.
و خواست خدا این بود که تو 30 مهر به دنیای ما زیبایی رو بیاری . بهترین روز تمام زندگی من . روزی که هیچ وقت نمی تونم حتی یک لحظه شو فراموش کنم چون تک تک لحظه هاش برام با ارزشه.
ساعت 11 شب بود 29 ابان که مامان جون حالش بد شد بابا جون می خواست ببرتش بیمارستان من و داییی محمد مصطفی هم خونه بودیم . قرار بود مامان جون اون شب به خاطر درد ی که تو ناحیه کمر داشت بیمارستان بستری شه .
که هنوز اسانسور پایین نرفته بود برگشتن و من هرچی به مامان جون گفتم برو بیمارستان نرفت بی خبر از اینکه اینا حکمت خداست. چون نیمه شب حدود ساعت 2:30 بود که من حالم بد شد و فهمیدم که امیر مهدی جانم عجله داره و می خواد به دنیا بیاد .همون موقع به بابا تلفن زدم و قبل از اینکه من برم اتاق عمل بابا خودشو رسوند اهواز.
خلاصه سریع دوش گرفتم و مامان جونو از خواب بیدار کردم که بریم بیمارستان اریا
و رفتیم بیمارستان شب تا صبح موندمو صبح ساعت 8:30 دقیقه بود که زندگی مامان به دنیا اومد .
اینا رو تو روزی (10 ابان) دارم می نویسم که تو قرار بود به دنیا بیای در حالی که حالا 11 روزه که تو آغوشمی و زندگیمو پر از قشنگی کردی هر لحظه که بهت نگاه می کنم هزاران هزار بار خدا رو شکر می کنم.
قشنگ ترین حس دنیا حس مادر شدنه از خدا می خوام به همه اونایی که نی نی می خوان نی نی های سالم بده تا بتونن این لحظه رو با تمام وجود حس کنن.
حالا یه خورده از روز تولدت بگم. دوربینو دادم به پرستار تا توی اتاق عمل از عمل و لحظه تولدت فیلم بگیره . من هم که بی هوش بودم و نمی تونستم اون لحظه رو حس کنم . دیگه چیزی یادم نمیاد تا اونجا که از اتاق عمل فرستادنم بیرون و بابایی و بابا جون و مامان جونو دیدم البته هوشیاری کامل نداشتم .
بعد هم که منو بردن توی بخش و پسر گلمو اوردن وایییییییی این بهترین لحظه زندگیم بود ماشالله چون صورت تپل و لپ گلی داشتی همه فکر می کردن وزنت زیاده
البته این ظاهر قضیه بود چون تو فقط 2780 گرم وزن و 47 سانتیمتر قد داشتی .
ولی امروز ماشالله تپل تر شدی نمی دونم وزنت چقدر شده ولی خیلی تغیر کردی زردی داشتی که خدا رو شکر حالا بهتری.
ازمایش تیرویید هم دادی که من چون تحمل دیدنشو نداشتم مامان جون و بابا جون بردنت مرکز بهداشت .
همون 30ام قبل از اینکه خونه بیای بابا جون یه گوسفند گرفت و سر برید و همه رو دعوت کردیم اومدن مامان جون برای من یه دستبند خریده بود که به من کادو داد بابا جون هم یه سرویس طلا برای من و یه و ان یکاد واسه گل پسر.
حالا هم داری گریه می کنی و من بغلت کردم و نمی زاری خاطراتتو کامل بنویسم الهی فدات شم مامانی.
راستی بابایی شناسنامه و دفتر چه درمانیتم گرفته امیدوارم هیچ نیازی به استفاده از دفترچه درمانی نباشه و همیشه صحیح و سلامت باشی
خدایا از هدیه ای که به من دادی با تمام وجودم شاکرتم .

این عکس اولین لحظه ایه که پرستار امیر مهدی جونمو به ما داد


الهی تصدقت بشم


پایان انتظار